تبليغاتX
دنیای کوچک من

دنیای کوچک من

دوستت دارم

خداحافظی

با عرض سلام خدمت دوستان عزیزم 

این آخرین پست من تو این وبلاگ هستش

امیدوارم که با نظراتتون از وب لاگ حمایت کنین

من دیگه آپ نمی کنم از همه دوستانی که برام نظر گذاشتند تشکر میکنم

به امید دیدار


همتون رو دوست دارم


خدا نگهدار

be.yade_dost@yahoo.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 14:6  توسط حامد  | 

شب

 سلام اي شب معصوم
سلام اي شبي كه چشم هاي گرگ بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتقاد بدل ميكني
و در كنار جويبارهاي تو
ارواح بيدها ارواح مهربان تبرها را مي بويند !
من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرفها و صداها مي آيم
واين جهان به لانه ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست
كه همچنان كه ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند !
سلام اي شب معصوم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 22:21  توسط حامد  | 

سلام!!!!!!

سلام بهونۀ قشنگ من برای زندگی، آره بازم منم همون دیوانۀ همیشگی فدای مهربونیت چی میکنی با سرنوشت، دلم برات تنگ شده بود این نامه را واست نوشت حالا منو اگه بخوای رنگه گل های  قالیه جای نگاهت بد جوری تو صحن چشام خالیه ، ابرا همه پیشه منن اینجا هوا پر از غمه از غصه هام هر چی بگم جونه خودت بازم کمه دیشب دلم گرفته بود رفتم کناره آسمان فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم رفتی و من تنها شدم با گوشه های زندگی قسمته تو سفر شد و قسمت من آوارگی نمیدونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت برای مهربونیات ،نوازشات ، بوسیدنت  به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راحته یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 18:25  توسط حامد  | 

دل شکسته

 

يادمان باشد اگر روزي دلهايمان تنها ماند طلب عشق به هر بي سرو پايي نکنيم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 22:10  توسط حامد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 20:53  توسط حامد  | 

پا پيش گذاشتم

خودم را قسمت كردم

تو را سهم تمام روياهايم كردم

انصاف نبود

تو كه ميدانستي با چه اشتياقي

خودم را قسمت ميكنم

پس چرا

زودتر از تكه تكه شدنم

جوابم نكردي

براي خداحافظي

خيلي دير بود

خيلي دير
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 20:52  توسط حامد  | 

تو وادارم نکن تا اینکه به التماس و تمنــــــــای تو بیایم   

       یا مجنون صفت ببرای پابوسی به خدمت لیــلا بیایم

درست است که تـــــــو خیلی آزارم داده ای ولی بدان    

      من هرگز قبول نمی کنم در عشق به شکایت بیایم

من می سوزم از جدایی که آتشی شبیه به دوزخ دارد     

     مگر چه می شود تو بگذاری به بهشــت برین بیایم

خدا را گواه می گیرم که من تو را خیلی دوســت دارم    

      بگذار روی زیبای چون گلت را دوباره به تماشـا بیایم

به چشمــــــانت دریــــــــا گفتم تا به من مجوز بدهی     

     مانند ماهی شنا کنم و یکبار دیگر به آن دریـــا بیایم

به خاطر خدا مرا به وصال خودت برسان ای زیبای من       

    تا من از نو متولد شوم و یکبار دیگر به این دنیا بیایم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 20:49  توسط حامد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 15:47  توسط حامد  | 

 

دراین دنیا کسی محرم اسرار کسی نیست

ما تجربه کردیم کسی یاد کسی نیست

***

برگل به اشتیاق تو شبنم گذاشته اند

در کوچه های عاشقی دل غم گذاشته اند

نام مرا به عشق تو گذاشته اند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 13:21  توسط حامد  | 

 
 
من بناي عقل را در هم کوبيدم
با دستهاي عشق
من شاديهايم را معامله کردم
با ذره اي از اندوه لاله
من آسمان را به اشک کشيدم
و کوير را با خنده پُر کردم
من گلوله را به خنجر
 و ساقه هاي گندم را به نوازش داس
 معتاد کردم!
به کوير آموختم زخمهايش را
 با نمک مرهم کند!
من براي تنهايي عشق شقايق دشت دور
 به وحشت افتادم
 و خدا را از ايمان خويش
 ترساندم!
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:43  توسط حامد  | 

نیاز

                    جاي دسته گلي که فردا بر قبرم نثار مي کني ……….

                                                                      امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن

                   جاي سيل اشکی که فردا بر مزارم مي ريزي ……….

                                                                              امروز با تبسمي شادم کن

و یا

امروز با پيام کوچکي خوشحالم کن من امروز به تو نياز دارم نه فردا

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 15:51  توسط حامد  | 

ميدانم وقتي تير عشقت را به سويش پرتاب كردي

چيزي در موردش نميدونستي

نميدونستي كه ادما بعضي وقتا با اينكه هستن اما نيستن

يعني واسه خودشون نيستن

اين خيلي سخته كه قلبت واسه يكي بتپه

نفس هات براي او باشه

قدمهاي لرزان اما محكمت واسه او باشه

نفس هاي بريده ات فقط به خاطر دويدن به سوي او و عشق او باشه

اما اون نتونه اين ها رو درك كنه يا اون طوري كه انتظار داري درك كنه

اي كاش وقتي كه او براي اولين بار توي قلب پاكت قدم گذاشت

وقتي ازت اجازه گرفت كه براي مدتي تو قلبت چادر بزنه

زمان از حركت مي ايستاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 18:21  توسط حامد  | 

دلی دارم که دلداری ندارد

متاع من خریداری ندارد

کسی آگه ز سوز سینه ام نیست

مریض من پرستاری ندارد

نه دلداری,نه دلجوئی,نه دلسوز

بکار من کسی کاری ندارد

دلم ار درد تنهایی گرفته

مقیم شهر غم یاری ندارد

ز یاد دوستان رفته است نامم

کهن افسانه بازاری ندارد

ز ابر دوستی باران ندیدم

گل پژمرده گلکاری ندارد

ندارم قیدی و,آزاده حالم

سر درویش دستاری ندارد

ز هر بندم رها کردند و گفتند

که این دیوانه آزادی ندارد

بنازم بی نیازی را که جز عشق

کسی بر دوش من باری ندارد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 13:54  توسط حامد  | 

 

عشق یعنی

عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ماتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن

 

 

پنداشتی که کوره سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش می شود ؟

پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز

از تنگنای سینه فراموش می شود؟

تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو شبها سفر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 13:44  توسط حامد  | 

گریه


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 13:38  توسط حامد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:42  توسط حامد  | 

I LOVE YOU

Love
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 18:22  توسط حامد  | 

سهم من ازشب شايد همان ستاره اي باشد که هميشه پنهان است هميشه هميشه هميشه و يا به قول قاصدکها ستاره من همان است که پيدا نيست

نابينا به ماه گفت : دوستت دارم . 

ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني .

نابينا گفت : چون    نمي بينمت دوستت دارم . 

 ماه گفت : چرا ؟ 

 نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم                                                                                                             

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 11:43  توسط حامد  | 

 

گل گلدون من شکسته در باد

تو بیا تا دلم نکرده فریاد

گل شب بو دیگه شب بو نمی ده

کی گل شب بو رو از شاخه چیده

گوشه آسمون پر رنگین کمون

من مث تاریکی تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره

من میرم گم میشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ایوون من

از تو تنها شدم چو ماهی از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم یه مرداب

آسمون آبی میشه اما گل خورشید

رو شاخه های بید دلش میگیره

دره مهتابی میشه اما گل مهتاب

از برکه های خواب بالا نمیره

تو که دست تکون میدی

به ستاره جون میدی

میشکفه گل از گل باغ

وقتی چشمات هم میاد

دو ستاره کم میاد

می سوزه شقایق از داغ

گل گلدون من ماه ایوون من

از تو تنها شدم چو ماهی از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم یه مرداب.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 11:43  توسط حامد  | 

اينك موج سنگين گذرزمان است كه در من مي گذرد


اينك موج سنگين زمان است كه چون جویبار آهن در من       مي گذرد


اينك موج سنگين زمان است كه چو ناو دريائي از پولاد و سنگ در

من مي گذرد 

 

********************************************


در گذر گاه نسيم سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام

 

نيلوفر و باران در تو بود    خنجر و فريادي در من


فواره و رؤيا در تو بود        تالاب و سياهي در من

 

در گذرگاهت سرودي دگر گونه آغاز كردم


احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 13:24  توسط حامد  | 

 

به گل گفتم عشق چیست؟گفت از من زیباتر پروانه است


به پروانه گفتم عشق چیست؟گفت از من زیباترشمع است


از شمع پرسیدم عشق چیست؟گفت از من سوزان ترعشق است


به عشق گفتم:آخر توچیستی؟گفت نگاهی بیش نیستم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 16:32  توسط حامد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 16:31  توسط حامد  | 

 
رفتنت
 
رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 16:24  توسط حامد  | 

        یادته؟

اون روزا يادت مياد؟              

روزاي عشق قشنگ و پاکمون يادت مياد؟ 

 

يادته، تو کوچه باغ گل ناز

 

توي اون سراب رنگي

 

پشت ديوار بلور خنده ها

 

تو تبسم قشنگ  لحظه ها

 

با يه دنيا آرزو ،

 

يادته همديگرو صدا زديم؟

 

يادته،با عطر پاک گل ياس

 

با يه دسته گل مينا

 

با چه رمز و راز خوبي

 

با هم آشنا شديم،عاشق پاک هم شديم؟

 

يادته که اون روزا،

 

چه عاشقانه پيش هم

 

دستامون برگاي آرزومونو

 

توي قلب پاکمون ،ورق مي زد؟

 

کاشکي بودي و باهم

 

از اون روزا حرف ميزديم!

 

دلامونو تودل همديگه فرياد ميزديم!

 

يادته کنار اون جنگل سبز

 

زير مهتابي چشماي قشنگ و عاشقت

 

پشت اون کلبه کوچيک ،لب رود

 

مثل پروانه و شمع عاشقي

 

تو حضور گرم و آرامش هم

 

با ستاره ها ،هم آشنا شديم؟


يادته تو آسمون چشم تو

 

مثل اون کبوتر حرم شدم؟

 

توي پرواز قشنگ آرزو

 

يادته ستاره چين شب شدم؟

 

يادته سبد سبد ستاره رو

 

روي موهاي قشنگت پاشيدم؟

 

يادته از اون روزا؟

 

اون روزا يادت مياد؟

 

کاشکي بودي و ميديدي!

 

کاشکي  بودي و باهم

 

تو چشم هم زل ميزديم!

 

عشق پاک دلامونو

 

توي اين ويرونه فرياد ميزديم!

 

ميدونم که اون روزا يادت مياد!

 

ولي هرگز نميدونم که چرا

 

بيخبر گذاشتي رفتي؟

 

بال و پرازمو بستي

 

دل غمگين منو شکستي رفتي

 

ديگه هرگز نميدونم که چرا

 

تو شبا ستاره پيدا نميشه؟

 

ديگه هيچ گلي تو سينه ام

 

مثل اون روزا که بودي

 

شاد و شاداب نميشه

 

تو دلم وا نميشه!

 

ديگه اين دل واسه من دل نميشه

 

ديگه فرياد رس و فرياد نميشه!

 

خيلي وقته، نميدونم چي شده؟

 

نميدوني تو دلم چه آشوبي برپا شده؟

 

تو که رفتي ،

 

توي اين باغ کبود

 

زير آسمون اين شام سياه

 

بال و پرواز کبوتري نديدم بخدا

 

آخه از وقتي که رفتي

 

آسمون بخت من سيا شده

 

ميدونم من،

 

ديگه آسمون اين دل

 

 برا من وا نميشه

 

دل من تو آسمون کاغذي

 

روي پرده هاي رنگي

 

شبا بي تو ،ديگه آروم نميشه

 

ديگه اين دل ،ميدونم من،

 

واسه من دل نميشه!

 

ميدوني که آه سرد قلب من

 

توي اين شباي تنهايي و غم

 

ديگه بارون نميشه؟

 

ميدوني؟من ميدونم!

 

ميدونم که سرنوشت تلخ من

 

واسه عاشقاي امروزي تو

 

درس عبرت نميشه!

 

ميدونستي؟...،ميدونم من...!!!

                              

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 16:21  توسط حامد  | 

اي كه طوفان در دلم انگيختي، تو مرا از نو به عشق آميختي،

 

  اي نفس هايت نسيم سبزه زار، سقف خانه پر شد از عطر بهار،

 

  اي دو چشمت رنگ دشت سوخته، آتشي در جا من افروخته،

 

  رخت عشقي بر تن عريان من، بوسه هايت نم نم باران من،

 

 گاهي از من عاشقانه ياد كن، تو به يادم بوسه اي بر باد كن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 16:14  توسط حامد  | 


 

عشقی جدا از معشوق

  

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و ازبی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟"

شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!!."

شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است؟ تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هر کس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد! به همین سادگی!"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 16:10  توسط حامد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 16:7  توسط حامد  | 

تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

تا کی؟

 

 

تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر

تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟

تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن

دستهای گرمت را بکشم...؟

 تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به

من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند

 تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟...

 تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم

 و دلم برایت تنگ شود؟

 تا کی باید غروب پر درد

عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!

 


 تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و

تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ 

 خسته ام!

 یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه....

 

عاشقم !

 

 یک عاشق دیوانه سر به هوا .....

تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و

 

کاغذ درد دل کنم؟...

 

 

 تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود

بگویم آری فردا وقت رسیدن است!

 

 

 

 تا کی باید در سرزمین عشاق سربه

 

 زیر باشم

 

 

و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان

 

 کنم؟

 

 تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ،

عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!

تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه

با آسمان بنالم و ببارم؟ .... 

و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با

 دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی

 خیس و شاکی زندگی کنم؟

 

آری تا کی باید تنها صدای

مهربان تو را بشنوم

 ولی در کنار تو نباشم عزیزم! ؟

 

تا کی ؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 16:4  توسط حامد  | 

 

در برق آن نگاهت  ٬هرشب رهایم ای دوست

 

شاعر شدم که روزی وصفت نمایم ای دوست

 

چشمان پرفروغت ٬ میعادگاه عشق است

 

من آسمان چشمت رامی ستایم ای دوست

 

احساس وشورعشقی بازآی ای بی تو زردم

 

عمری به درد دوری من مبتلایم ای دوست

 

درد است زنده بودن وقتی شبی نباشی

 

گربی توزنده بودم ٬گو بی وفایم ای دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 16:1  توسط حامد  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 15:59  توسط حامد  |